خوبین؟؟ من که خیلی خوبم امروز شنبست......و شنبه ها چه خبره؟؟ خب معلومه مشاوره داریم داستان از آخرین جلسه مشاوره یعنی قبل از تعطیلات ۱۵ روزمون شروع می شه. قبل از تعطیلات آقای سلطان زاده به ما قول داد که بعد از تعطیلات(یعنی تو مهر) اگه کارامونو خوب انجام بدیم بهمون(یعنی همه دانش آموزای رشته تجربی) ناهار بده. خلاصه خیلی چسبید جاتون خالی......از همین جا ازش تشکر می کنم(هرچند نمی بینه حالا صدای بچه های رشته انسانی هم درومد که چرا به اینا لازانیا دادی به ما ندادی خب همین دیگه تموم شد..... این چون خاطره یه روز بود کمتر از دفعه های قبل شد تا بعد
نتیجه اخلاقی: شماها هم مثل ما پررو باشین و از معلماتون ناهار بگیرین پ.ن: ولی خداییش خیلی دلم سوخت چون خودش رژیم داره و نموند که بخوره تازه بعد از مدرسه ما یه جای دیگه هم کلاس داشت. آخی..... پ.ن۲: تو پست قبلی گفته بودم طبق برآورد بچه ها از ۲۸ بیشتر نیست ولی امروز ازش سنشو پرسیدیم گفت ۳۳ سال....!!!!!
سلام به همه برو بچه های گل![]()
چرا؟؟ خب یه خاطره دست اول دارم واسه همین یکی دو ساعت پیشه.....الان می گم:![]()
![]()
هفته اول که من چون کارام کامل نبود روم نشد برم مدرسه به خاطر همین موندم خونه ولی از بچه ها خبر رسید که ناهار نداده بهشون........هفته پیش هم دوباره ما سر کلاس بهش گیر دادیم که آقای سلطان زاده ناهار چی شد؟؟ اونم گفت که آخ یادم نبود و از اینجور حرفا.....و گفت جلسه بعد یادم بندازین براتون ناهار بگیرم. این جلسه آخرای زنگ بود که شادی یاد آوری ناهارو کرد و بچه ها هم این دفعه حسابی بهش گیر دادن که حتما باید امروز ناهار بدی و سه هفتست قول دادی و از اینجور حرفا. بعد آقای سلطان زاده هم قبول کرد که برای همه بچه ها از رستوران پدر خوب لازانیا سفارش بده بیارن.........بعد بیچاره هی می گفت اینجا پول ندارم بابا بذارین برم از تو ماشینم بیارم بعد بچه ها هی می گفتن نه نمی ذاریم بری بیرون(البته به شوخی ها![]()
)......بعدم هیچی دیگه بیچاره رفت از تو ماشینش پول آورد و یه ۵۰-۴۰ تومنی پیاده شد
(شانس آورد کلاسمون کم جمعیته و ۸ نفر بیشتر نیستیم مگه نه فکر کنم ورشکست می شد
)
)![]()
؟؟؟ حالا فکر کنم دو شنبه یه ۵۰-۴۰ تومن دیگه ای پیاده شه البته اگه انسانی ها هم به اندازه ما پررو باشن![]()
.![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
(بیشتر چون رژیم داره دلم می سوزه.....
)
باورت می شه....؟؟!!اصلا بهش نمی خوره از معلم شیمیمون بزرگتر باشه......ته تهش ۲۸ می خورد......یعنی همه کف کردن....![]()
![]()
+
نوشته شده در شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 11:14 توسط میرتل شیطونک
|

خوبین؟؟ چه خبرا؟؟ با درسا چی کار می کنین؟؟من که خر می زنم خب یادم نمیاد دفعه پیش واستون از چیا گفتم وایستین یه لحظه یه دید بزنم میام..... اااااااااا........همش از پارسال بود که!!!! خب حالا از کجا شروع کنم که هم خدا رو خوش بیاد هم خودم اگه روزی روزگاری در سالیان آینده اومدمو خواستم تجدید خاطره کنم همه چیزو یادم بیاد؟؟؟ فکر کنم از اول خوب باشه البته خیلی چیزا یادم رفته ولی فکر کنم در حین نوشتن یادم بیاد خیلی چیزی یادم نمیاد(چون تو تابستون بود)ولی یادمه که روز اول حدودای بیست دقیه به هشت رسیدم مدرسه. من به خیال خودم فکر می کردم حالا تابستونه و تازه چون روز اول مدرسست یکم تق و لقه و مثل همیشه معلم میاد سر کلاس و یکم چرت و پرت و پرت و پلا به خوردمون می ده و می ره و حتی روحمم خبر نداشت که راس هفت و نیم کلاس شروع شده و معلم پرت و پلا نمی گه که هیچ داره درسم می ده.(لازم به ذکره که ما از ۲۰تیر ماه رفتیم مدرسه یعنی دقیقا قبل از اینکه خستگی سال سوم و اون امتحان نهایی های کوفتی از تنمون در بیاد)اونم چه درسی......عربی خب جونم براتون بگه که یه مشاور داریم به اسم آقای سلطان زاده بعد در اون زمان ما از شانس گند یه ناظم جدید برامون اومده بود به نام خانوم «م.ی» که چشمتون روز بعد نبینه از ناظم پارسالمون ده هزار بار بد تر روز ۴شنبه ما بعد از زنگ آخرمون آزمون درسای عمومی داشتیم و بعد از آزمون من اومدم بیرون و وسایلمو جمع کردم و خواستم برم که یهو خانوم «م.ی» صدام کرد و با یه لبخند موزیانه گفت:« به بچه ها بگو که جمعه مشاوره ندارین......»من که دهنم باز مونده بود با لحن متعجب پرسیدم:«چرا؟؟؟!!!» گفت:« چون جمعه ها نمی شه.....»من که حسابی جا خورده بودم با یه حالت اعتراض آمیزی گفتم:«یعنی چی؟؟؟ پس کی مشاوره داریم؟؟!!»دوباره یه لبخند چندش آور زد و همینطور که داشت منو حول می داد طرف در گفت:«حالا بعدا......» من خودمو از جلو دستش کشیدم کار و سریع رفتم پیش بچه ها....اصلا از حالتش خوشم نمیومد....شدیدا اون لبخنداش بوی دردسر می داد و حس ششمم با تمام توانش داشت تو گوشم داد می زد که این یارو یه کاری کرده که اینقدر شنگوله. شادی و بچه های دیگه اون طرف حیاط وایستاده بودن و داشتن با یه حالت وا رفته و عبوس سر یه موضوعی بحث می کردن. نزدیک تر که شدم گفتم:«بچه ها «م.ی» می گه جمعه مشاوره نداریم... از اینجا به بعدشو درست یادم نیست ولی یادمه که به شادی گفتم در حال لبخند زدن داشت اینارو می گفت و خیلی شنگول بود و من اصلا حس خوبی ندارم. دیگه یادم نیست چی شد تا شنبه که اومدیم مدرسه و نمی دونم چی شد که این خانومه اومد گفت امروز مشاوره ندارین و ۲شنبه هم(فکر کنم البته).......بعد از اون فقط یادمه که با عصبانیت رفتم کلاس زبان و در تمام طول کلاس داشتم حرص می خوردم و وقتی اومدم خونه یهو به این نتیجه رسیدم که (از اونجایی که روم نمی شد زنگ بزنم به آقای سلطان زاده)یه اس ام اس بزنم و ببینم که قضیه از چه قراره. حیف که اون اس ام اسی که فرستادمو پاک کردم مگه نه دقیق واستون می نوشتم که چی گفته بودم ولی به طور حدودی یه همچین چیزایی بود(البته فینگلیشی بود خلاصه سرتونو درد نیارم(البته احتمالا تا الان سر درد که سهله میگرن مضمن گرفتین ولی چشمتون روز بد نبینه که وقتی بهش زنگ زدن گفت من شنبه ها و ۲شنبه هامو پر کردم. یعنی من وقتی شنیدم داشتم از عصبانیت می ترکیدم. زنگ ناهار بود و من داشتم با عصبانیت به شادی می گفتم:«خب اگه می خواست نیاد از اول می گفت ما این همه خودمونو خراب نکنیم جلو مدیر و خانوم «م.ی» رو با خودم لج نکنم.....دیدی جدیدا مسل سگ پاچه منو می گیره؟؟(با عرض معذرت فراوان).....چون فهمیده بود من زنگ زدم بهشو منم که دارم به بچه ها اطلاع رسانی می کنم و راب بچه ها با او و مدیرم.......عجب آدمیه ها.....اس ام اس می زنم ازش می پرسم ببینم این راست می گن یا بازم دروغ می گن....»بعد رفتم و یواشکی موبایلمو اوردم که اس ام اس بزنم. شادی می گفت زنگ بزن اس ام اس زشته و منم می گفتم که روم نمی شه زنگ بزنم. خلاصه بعد از کلی بحث کردن شادی یهو گوشیمو قاپید و شماره رو گرفت. منم شروع کردم جیغ جیغ کردن که من حرف نمی زنم خودت حرف بزن ولی یکی دوتا بچه های دیگه که اونجا بودن منو به زور بردنو گوشی رو گذاشتن رو گوشم. هی کس جواب نداد. من گفتم: «سر کلاسه به خاطر همین جوای نمی ده...»ولی شادی گفت نه وقتی چند بار بهش زنگ می زنن همیشه جواب می ده و بچه ها هم اسرار کردن و گوشی رو برداشتن و فکر کنم یه ۵-۴ باری هی به این بنده خدا زنگ زدن. منم هرچی جیغ جیغ کردم که بابا با تلفن خودتون زنگ بزنین لااقل به گوششون نرفت که نرفت و در آخر هم که از جواب دادنش نا امید شدن گوشیمو بهم پس دادن. بعد منم یه اس ام اس زدم (اس ام اسه رو هنوز دارم ولی حسش نیست بنویسمش خلاصه دیگه حوصلم سر رفته و حس نوشتن ندارم(خسته نباشی.....فکر کردی اگه می نوشتی هم این بازدید کننده فلک زده حال خوندنشو داشت)در نتیجه دیگه تمومش می کنم. ولی بدونین که مشاورمون اون مدرسشو کنسل کرد و برگشت مدرسه ما و اون ناظم مسخره هم از مدرسه ما رفته دیگه الان قصه ما تمام شد مخ خواننده سالاد شد(بی مزه تا بعد
پ.ن: اگه اشکال تایپی چیزی دیدین اولا به بزرگواری خودتون ببخشید چون تند تند تایپ کردم. ثانیا حتما اطلاع بدین تا درستش کنم
سلام به همه بچه های عزیز البته بعد از قرن ها![]()
(در واقع سعی می کنم بزنم ولی همش اون منو می زنه![]()
![]()
![]()
![]()
)بعد از هزار سال اومدم کلی هم چیز میز هست واسه تعریف کردن ولی یه سریاش یادم رفته
(از جمله سوتیا![]()
)حالا از کجا بگم واستون؟؟معلما....ناظم![]()
![]()
(دلیل این سه تا شکلکو بعدا می فهمین![]()
)![]()
![]()
یعنی واقعا از امسال هیچی نگفتم؟؟!!!![]()
جل الخالق.......خب پس می ریم سر امسال فکر کنم این خره که داشته منو می زده حواسمو پرت کرده و یادم رفته بیام از امسال چیزی بنویسم![]()
.........خب اگه حوصله کنم طولانی می نویسم ولی شماها موظف به خوندن همش نیستین چون من این وبلاگو واسه دل خودم زدم و دارم همینطوری توش خاطره می نویسم در نتیجه اگه نظر ندین یا نخونین اصلا ناراحت نمی شم
(البته تو پرانتز لازم به ذکره که اگه دوستام مثل شادی و هلنا نخونن و نظر ندن ناراحت می شم
هرچند دلایلشون برای نیومدن موجه چون اونا دارن خر می زنن
بر عکس من که خره داره منو می زنه
)![]()
![]()
![]()
فکر کن تو تابستون همون زنگ اول سر صبحه شنبه یعنی روز اول هفته عربی داشته باشی
و تازه دیرم رسیده باشی.....چه حسی بهت دست می ده؟؟من همینطور که داشتم به طرف کلاس می رفتم با خودم گفتم:« خدا به داد برسه صبح اول وقت اونم اول هفته.....خدا بخیر کنه....
»و رفتم سر کلاس.حالا چون می خوام یه عالمه بنویسم جزئیات نمی گم ولی همینقدر می گم که معلم عربیمون آقای «الف» مثل اینکه مشهدیه و لهجه مشهدی هم داره منم هی وقتی این حرف می زنه خندم می گیره(به خدا نمی خوام مسخره کنم ناخداگاه خندم میاد ......فکر کن معلمت لهجه داشته باشه اونوقت خودت چی کار می کنی؟؟)و یک آدم عصبی ای هم هست......خوب درس می ده ها ولی یهو قاطی می کنه و به طور کلی volumeش بالاست
.زنگ بعدشم دینی داشتیم و زنگ بعد از اون مشاوره(شنبه ها زود تعطیل می شدیم و می شیم).خب رسیدیم به جاهای خوبش که خیلی از اتفاقات درون مدسه رو پوشش می ده![]()
البته خداییش همه معلمامون خوبن ولی از نظر اخلاقی من به شخصه اول از مشاورمون خوشم میاد بعد از اون هم از معلم زیست آقای «ع» و معلم ریاضی اقای «آ» و همینطور تا آخر ولی فعلا می خوام راجع به مشاور که به اتفاقات درون مدرسه هم مربوطه و حسابی در مدرسه شورش کردیم سر یک سری جرینات که به همون ناظم که در بالا این سه شکلکو(----->![]()
![]()
)جلوش گذاشتم و دلیلاشو بگم.
(اسم این یکیو گفتم بهتون که اگه کسی حس خوندن داره خیلی احساس غریبی نکنه ولی اسم بقیه به شماها مربوط نیست و ترجیحم می دم نگم چون اومدیم و روزی روزگاری همونطور که ما به وبلاگ دانش آموزای ۲تا از عمو هام دست پیدا کردیم(البته نامرد بازی در نیوردیم و راپورت ندادیم مگه نه یه سریشون که بد بخت دو عالم می شدن![]()
![]()
) به صورت اتفاقی یکی از آشناهای اینا و اگه بد شانس تر باشیم خودشون یهو اتفاقی برسن به این وبلاگ اونوقته که می گن خر بیار و باقالی بارش کن
ما هنوز یه سال با اینا کا داریم انشاالله بعد کنکور همه رو لو می دم
حالا این یه دونه رو تخفیف می دم ولی از درگاه خداوند باری تعالی خواهشمندم که هیچ کدوم از آشنایان و فامیلهای این شخص محترم به این وبلاگ نرسه حداقل تا پایان امسال اگرم رسیدن مثل ما که نامردی نکردیم نامردی نکنن و لو ندن خواهشا
خودشم که اصلا پیدا نکنه اینجارو
)که اسم کوچیکشم کیوانه و بچه ها(البته نه جلو خودش
) اونو به اسمهاییی مثل سلی(soli که مخفف فامیلیشه![]()
)٬ کیوان زاده(![]()
)٬ کیوان٬ کیوون٬ سلطان٬ پادشاه زاده و.... صدا می کنن.(البته همونطور که گفتم در جمع خودمون
)بعد انسانیست گنده در طول و عرض(البته خیلی لاغر شده.....یعنی بعد تعطیلات همه کف کردن
ولی پارسال که فقط یه جلسه اومد سرمون خیلی چاق بود....الان بیشتر هیکلیه)قیافه ای دارد شبیه انسانهای نخستین
و به طور کلی اگه کت شلوار نپوشه و کسی نشناستش اگه تو خیابون ببینتش اولین چیزی که تصور می کنه اینه که از این اراذل اوباشای سر خیابونه(البته با عرض پوزش)و واسه خودش لاتیه(هرچند اصلا اینطوری نیستا.......خیلی آدم باحالیه......دارم راجع به قیافش می گم
)بعد بوی سیگار می ده در چی
(یعنی جلسه پیش که من داشتم خفه می شدم....جلو هم نشسته بودم.....اگه شادی پنکه رو روشن نکرده بود احتمالا آخر زنگ جنازم می رفت بیرون
) ولی خیلی آدم شوخ و باحالیه
.
بعد این خانوم با آقای سلطان زاده مشکل داشت. آخرشم هیشکی نفهمید چرا؟؟ بعضی از بچه ها می گفتن چون سلطان جوونه(طبق تخمین های زده شده توسط بچه ها حدودا ۲۸-۲۷ سالشه
چون آقای «ج» که معلم شیمیمونه رفیق فابریکشه بعد یه روز که داشت سر کلاس فک می زد(خداییش خیلی حرف می زنه همشم از خودش تعریف می کنه.....یعنی اعتماد به نفسش در حد تیم ملیه
)گفت که خودش ۳۰سالشه در نتیجه یه سری از بچه ها به این نتیجه رسیدن که احتمالا سلطان ۲۸ ایناست چون بهش کم تر می خوره
)البته بعید هم نبود چون خانوم «م.ی» از اون آدمایی بود که وقتی دبیر مرد تو دفتر بود پاشو تو دفتر نمی ذاشت(فکر کن.....
)حتی اگه کار ضروری داشت تو دفتر. خلاصه این خانوم با سلطان زاده مشکل داشت٬ همیشه از برخورداشم معلوم بود که ازش خوشش نمیاد. ما مشاوره هامون اون موقع گروهی بود. ولی هیچ کدوم از بچه ها از مشاوره گروهی راضی نبودن و می گفتن که مشاوره هامون باید مثل همه مدرسه های دیگه فردی باشه. ما اولش رفتیم به همین خانوم «م.ی» گفتیم بعد چند روز اومد به ما گفت که آقای سلطان زاده وقت نداره و از این جور چیزا. بعد ما تو هفته های بعد با خود آقای سلطان زاده صحبت کردیم گفت که من فقط ۵شنبه ها وقت دارم و خب ما هم پنج شنبه ها تعطیل بودیم ولی با این حال همه بچه ها قبول کردن که ۵شنبه ها بیان. بعد چند روز بعدش رفتیم پی گیری بکنیم که ببینیم برنامه چی شد که خانوم «م.ی»گفت که مشاورتون گفته من وقت ندارم. ما که تعجب کرده بودیم گفتیم بابا خودشون به ما گفتن که ۵شنبه هام آزاده ولی به گوش این ناظمه نرفت که نرفت. بعد دوباره جلسه بعدی که باهاش کلاس داشتیم گفتیم بالاخره این مشاوره های فردیمون چی شد؟؟ که در جواب آقای سلطان زاده گفت:« من مشکلی نداشتم ولی مثل اینکه خودتون نخواستین....» ما که همه از تعجب دهنمون باز مونده بود همه با هم گفتیم:«ما کی گفتیم؟؟؟
ما که هفته پیش بهتون گفتیم که میایم...» مشاورمونم در جواب گفت:« خانوم «م.ی»به من گفت که بچه ها راضی نیستن روز تعطیلشون بیان مدرسه.....» ما هم که حسابی هم تعجب کرده بودیم و هم عصبانی شده بودیم گفتیم که خب اشکالی نداره از این هفته خودمون ۵شنبه ها میایم. ولی مشاورمون گفت که چون بهش گفتن ما ۵شنبه ها نمیایم ٬ ۵شنبه هاشو هم کامل پر کرده ما هم که حسابی وا رفته بودیم گفتیم خب اشکال نداره جمعه های میایم و بعد از یه سری بحث و گفتمان همه به توافق رسیدن که جمعه ها بیان حتی اگه بچه های ریاضی نیان که البته تو همون هفته ۲شنبه که ریاضی ها باهاش کلاس داشتن اونا هم گفتن که میایم به جز ۲نفر که اون دو نفرم از وقتی که من یادمه همیشه خدا ساز مخالف می زدن. شنبه هفته بعد از اون که ما مشاوره داشتیم زنگ که خورد سر کلاس موندیم و خانوم «م.ی» رو صدا کردیم که بیاد و برنامه رو رو در رو (یا face to face که دوباره دروغ نگه
)تنظیم کنیم. بعد ما بهش گفتیم که مشاوره گروهی اصلا خوب نیست و جواب نمی ده......اونم که دید تو این اوضاع که هم ما هستیم هم دبیرمون نمی تونه دروغ سر هم کنه و حسابی گیر افتاده خواست طفره بره و گفت که اول بیاین امتحان ریاضیتونو بدین(آخه بعد از مشاوره زنگ آزمونای اختصاصیمونه)یه روز دیگه حرف می زنیم. یکی از بچه ها برگشت گفت:«نه امتحان ریاضی خوب نیست......» اونم که تو بد مخمصه ای گیر کرده بود یهو قاطی کرد و گفت:«یعنی چی این خوب نیست اون خوب نیست؟؟؟
(بقیه حرفایی که زد و الان می نویسمو الکی از زبون ما گفت)ریاضی که خوب نیست فیزیک که خوب نیست مشاورتون که خوب نیست(نکته رو داشتی؟؟ ما همیشه تعریف مشاورمونو می کردیم ولی اون یهو برگشت گفت مشاورتون که خوب نیست.....)پس چی خوبه؟؟» و گذاشت و از کلاس رفت بیرون. مشاورمون یه لحظه بهش شوک وارد شد ولی بعد سریع گفت:«من خودم الان می رم با خانوم «ک.ر»(مدیرمون......برای اینکه اول اسم ناظم ظالم قبلیمونم «ک»داشت و ان ۲تا با هم قاطی نشن حرف اول و آخر فامیلیشو نوشتم درست مثل خانوم «م.ی» اونایی که اول حرف فامیلی هاشون یکیه رو اینطوری می نویسم)مستقیما صحبت می کنم......این «م.ی»هم خیلی داره بد برخورد می کنه.....»و خداحافظی کرد و رفت(نکته جالب توجه بعدی اینه که نگفت خانوم «م.ی» و گفت «م.ی»![]()
)خلاصه رفت و با مدیرمون مستقیم صحبت کرد و مدیرمونم قبول کرد و این خبر خوب روز ۲شنبه وقتی که ریاضی ها مشاوره داشتن به گوش ما رسید و حسابی ذوق کردیم و زنگ آخر هم مشاورمون به همراه بچه های ریاضی و انسانی اومدن سر کلاس ما به هرکسی یه ساعت دادن که سر همون ساعت جمعه بیاد مدرسه و نیم ساعت مشاوره فردی داشته باشه و بعد بره. بعد از اون ما آزمون داشتیم و سر زنگ آزمون خانوم «م.ی»با حالت عصبانی یه ریز داشت تو گوش خانوم «م.م»(اون یکی ناظممون)پچ پچ می کرد. اصلا از مدل حرف زدنش خوشم نمیومد....با این که اصلا حرفاشونو نمیشنیدم ولی یه حسی می گفت داره دردسر درست می کنه.....خانوم«م.م»هم که مثل این بره های رام(با عرض معذرت فراوان) بود و هرچی اون می گفت اینم گوش می کرد و هی تایید می کرد. منم سرمو انداخته بودم پایین و گوشامو با تمام توان باز کرده بودم که بفهمم چی داره زیر گوش اون می خونه.....بین حرفاشون یه به خانوم «ک.ر»گفتم و آقای سلطان زاده و اصلا نمی شه رو شنیدم......حسم می گفت که این یارو میاد یه کارایی بکنه......از اون آدمای مارمولک مارموز بود........تو دروغ گویی هم که لنگه نداشت. به شادی و یکی دیگه از دوستام که امسال باهاش دوست شدیم و از اراک اومده تهران بعد از جلسه گفتم که حس خوبی به این پچ پچاش نداشتم و می خواد درد سر درست کنه ولی اونا گفتن خب وقتی مدیر قبول کرده چیکار می خواد بکنه؟؟؟خودمم فکر کردم کردم که واقعا هم می خواد چی کار کنه؟؟و دقیقا ۲روز بعد من و شادی و تمام بچه های کلاس و دوستامون فهمیدیم که چیکار می تونه بکنه......
» زهرا(یکی دیگه از همکلاسی هامون که گنده کلاسه)برگشت گفت:«زنکه ****(با عرض پوزش قابل گفتن نیست![]()
)****خورد(بازم معذرت
)خودمون میایم شده می شینم بیرون مدرسه رو زمین ولی میام.»(راستش جملشو دقیق یادم نیست ولی مضمومش همین بود و چند تا فحش سانسوری هم زمیمش بود که من اینجا سانسور کردم
) تو همین موقع یکی دیگه از بچه ها هم بهمون ملحق شد و گفت:«بچه ها این یارو می گه شنبه هم مشاوره نداریم که.....»زهرا دوباره قاطی کرد و گفت:«غلط کرده****گفته...»منم که نگران تر از قبل شده بودم گفتم:«نه بابا گفت جمعه ندارین چیزی از شنبه نگفت...»یکی دیگه از بچه ها هم در تایید گفت آره بابا شنبه باهاش حرف می زنیم ببینیم چی شده.
):«سلام آقای سلطان زاده. ببخشید که مزاحمتون شدم. یه سوال داشتم. خانوم «م.ی»چهارشنبه هفته پیش به ما گفتن که جمعه مشاوره ندارین امروز هم به ما گفتن که شما دیگه نمیاین و ما دیگه مشاوره نداریم.می خواستم بدونم چرا؟؟»بعد زیر اس ام اس اسم و فامیلمو نوشتم و فرستادمش. دلم داشت مثل سیر و یرکه می جوشید و استرس گرفته بودم. ماه رمضونم بود و من روزه بودم و حسابی فشارم افتاده بود. همینطوری نشسته بودم رو تختم و زل زده بودم به موبایلم که ببینم کی جوابش میاد. یکم منتظر موندم و دیدم جوابی نیومد. دقیا یادم نیست که چقدر منتظر بودم ولی یادمه که درست موقعی که اذان می گفت و من با ذوق و شوق رفته بودم که افطار کنم. درست تا اومدم یه چیزی بخورم گوشیم زنگ خورد. من که تعجب کرده بودم چیزی که دستم بودو(یادم نیست چی بود ولی یادمه یه چیز خوشمزه بود![]()
)گذاشتم پایین و یه نگاهی به گوشیم انداختم که ببینم کیه که یهو با دیدن اسمی که رو گوشیم بود خشکم زد. آقای سلطان زاده!!!! من که انتظار یه همچین چیزی رو نداشتم هنگ کردم و مونده بودم اصلا جواب بدم یا نه. به طور کلی حرف زدن با معلما پشت تلفن و حتی اس ام اس زدن بهشون خیلی کار وحشتناک و سختیه. من حتی از معلمای خانومم هم پشت تلفن خجالت می کشم چه برسه به معلمای مرد!!!! یکم خودمو جمع و جور کردمو با خودم گفتم اگه جواب ندم خیلی زشته و با این که حول شده بودم(چون خیلی غیر منتظره بود)جواب دادم:«الو.....؟؟؟»صدای آقای سلطان زاده از اون ور خط گفت:«سلام میرتل خوبی؟؟»(البته نگفت میرتل ها....اسم واقعی خودمو گفت. و نکته بعدی این که معلم شیمی٬ معلم فیزیک و همین مشاورمون همیشه بچه ها رو با اسم کوچیکشون صدا می کنن
)من که قاطی کرده بودم با عجله جواب دادم(البته خدارو شکر این حول شدنه باعث نشد که در طول صحبت تپق بزنم یا سوتی بدم![]()
):«مرسی شما خوب هستین....؟؟»از اون ور یکم صدا قطع و وصل می شد تازه کلی صدای بوق ماشین و رفت آمد ماشین و به طور کلی صدای خیابون میومد اونم از نوع شلوغش منم حسابی گوشامو تیز کرده بودم که درست مثل آدم بفهمم که مشاورمون چی گه و مجبور نشم هی بهش بگم تکرار کنه. خداییش خیلی کار سختی بود چون سر و صدا در حد خفنی زیاد بود. مشاومون گفت:« میرتل جان واسه سوالی که پرسیده بودی زنگ زدم. راستش خانوم «م.ی»همون روزی که قرار شد جمعه بیاین مدرسه به م زنگ زدن و گفتن که پدر و مادرای بچه ها زنگ زدن و گفتن ما بچه ها رو نمیفرستیم جمعه ها مدرسه و اینا منم بهشون گفتم باشه پس من همون شنبه و دوشنبه ای که قبلا میومدم و میام و ایشونم قبول کردن. ولی بعدش دوباره به من زنگ زدن و گفتن که بچه گفتن دیگه مشاوره نمی خوایم و شما دیگه نیاین...»من که کفری شده بودم حسابی از این که از دهن ما حرف زده بودن عصبانی بودم و سعی می کردم صدام از عصبانیت نلرزه با تعجب گفتم:« بابا به خدا ما نگفتیم......اصلا همه بچه ها و پدر و مادرا راضین فقط ۲نفر از بچه ها ناراضی بودن که اون دو نفرم نیان......ما اصلا یه همچین حرفی نزدیم.......فقط خانوم«م.ی» ۴شنبه به ما گفت که جمعه نیاین بعدشم به ما گفت که شما برنامتون جور نشده و نمی تونین بیاین....»آقای سلطان زاده از اونور گفت:«خب در هر صورت به من اینطوری گفتن و منم دیگه حتی اگه دوباره بگن به هیچ عنوان مدرسه شما نمیام.....الانم فقط زنگ زدم که بدنی که موضوع واقعا چی بوده و اینکه من نذاشتم برم اونا به من گفتن که دیگه نیا.»من که داشت اشکم در میومد گفتم:« نه حالا شما یکم کوتاه بیاین.....نمی شه که به خاطر کارای یه نفر این همه بچه رو بذارین برین.......حالا شما چند روز صبر کنین ما خودمون می ریم مدیر صحبت می کنیم و مشکل و حل می کنیم....»(دیگه بقیشو یادم نیست ولی یاده که مشاورمون قبول کرد که چند روز دیگه هم منتظر بمونه و وقتشو پر نکنه منم ذوق زده کلی تشکر کردم و قطع کردم.)![]()
![]()
)ما با کلی این در و اون در زدن و درگیری با خانوم «م.ی» و ناظم پاسالمون(باورتون می شه
با این ما الان پیش دانشگاهی هستیم ولی این موجود ظالم همچنان نفوذ خودشو داره....)و با کلی واسطه گری من بدبخت (که واسطه بین بچه ها و مدیرمون و بچه ها و مشاورمون بودم) و بعد از کلی تلاش و مخ مدیرمونو زدن و همچنین شورش(یعنی نخریدن دفترچه برنامه ریزی که اورده بود و اخمو و دمق و بد اخلاق بودن سر کلاسش و بلد بلد وقتی تو دفتر بود از سلطان زاده تعریف کردن و از خود طرف بد گفتن) بچه علیه مشاور جدید(فکر کنم یار رو تو راه بهشت زهرا دزدیده بودن.....همسن بابا بزرگ حضرت نوح بود
)بالاخره تونستیم که مدیرو راضی کنیم که آقای سلطان زاده دوباره برگرده.
) که باهاتون کار داشتم و بعدا دوباره زنگ می زنم.![]()
.اون سه تا شکلکم به مین دلیل بود
.![]()
![]()
)![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
+
نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 0:21 توسط میرتل شیطونک
|

خوبین؟؟ چه خبرا؟؟ خوش می گذره؟؟ البته این چند وقته یکم ضد حال بود(منظورم بعد از ان-تخ-اب-اته)ولی خب چه می شه کرد خب حالا می ریم سر اصل مطلب.......خیلی وقته که آپ نکردم نه اینجارو و نه اون وبلاگمو......البته اینجا رو خیلی کمتر آپ می کنم. خدا وکیلی اصلا وقت آپ کردن ندارم الانم دلمو زدم به دریا و بی خیال مشقام شدم مگه نه نمی تونستم آپ کنم ای بابا مثل اینکه قرار بود برم سر اصل مطلب.......نمی دونم از کجا شروع کنم چون خیلی وقته که ننوشتم.....از امتحان نهایی؟؟؟از بعدش؟؟؟از روز آخرش....؟؟؟از سوتی ها(البته می گم چون خیلی وقته نیومدم خیلی از سوتی های بچه ها یادم رفته)؟؟ خب فکر کنم از روز آخر امتحان نهایی شروع کنم خوب باشه البته به طور خلاصه(یعنی کلی از جزئیات رو نمی نویسم).......یادش بخیر قبل از ان-تخ-اب-ات بود و همه خوشحال بودنو وقتی من و شادی داشتیم بعد امتحان خیابون گردی می کردیم همه سبز بسته بودن به ماشینا و به دستاشون..... آخرین روز امتحانا بود و من و شادی تصمیم گرفته بودیم که وقتی آخرین امتحانو دادیم بریم یکم بچرخیم. حوزه امتحانیمون مدرسه باهنر بود پایین تر از پارک وی و رو به روی جام جم......چند روز اولم همش از گزینه۲ میومدن اونجا گزارش می گرفتن ولی هیچ کدوم از بچه های ما واسه گزارش نرفت فقط یه بار که داشتم گزینه۲ رو تو همون موقع ها نگاه می کردم خودم و چند تا از دوستامو دیدم که دور تر از جای تهیه گزارش (که دم در مدرسه بود)یعنی سر خیابون وایستاده بودیم و حرف می زدیم. اونجا ها هم پر مغازه و اینجور چیزا بود و سر راه برگشتمون تا ونک کلی پاساژ و مغازه بود. روز آخر امتحان عربی داشتیم........چون خیلی وقته که از اون موقع می گذره خیلی یادم نیست قبل امتحان چه حسی داشتم ولی یادمه سر جلسه کلی هیجان زده بودم و دلم می خواست زود تر بگمو بدم و بزنم بیرون. صبح با کلی ذوق و شوق از بابام اجازه گرفته بودم که بعد امتحان با شادی بریم بگردیم و بابام هم قبول کرده بود. کلی ذوق زده بودم چون به جز اون دفعه ای که با شادی رفتیم همایش هیچ وقت باهاش بیرون نرفته بودم تازه اون دفعه آجی بزرگه فیونا هم همراهمون بود و تنها نبودیم. شادی هم هیچ وقت پایه بیرون اومدن نبود(بس که تنبلی بعدم زدیم بیرون......شادی هم همش مثل این ننه پیرزن ها هی غر می زد که پارک ملت دوره و من پیاده نمیام و از این حرفا.....من هی می گفتم اینقدر غر نزن.بعدشم هیچی دیگه رفتیم بستنی خریدیم و رفتیم تو پارک نشستیم و بستنی خوردیم(خلاصه گفتم که وقت شه بقیه چیزا رو هم بگم). البته قبل از اینکه بریم تو پارک چون بستنی فروشی شلوغ بود رفتیم تو پاساژه و یکم چرخیدیم......من که بستنی کوچیک گرفته بودم بستنیم زود تموم شد ولی شادی چون بستنی بزرگ خریده بود وقتی رفتیم تو پارک نشستیم هنوز بستنی داشت.بعد چون دیگه نمی تونست بستنیشو بخوره به من گفت بیا تو هم بخور......منم چون قاشقمو انداخته بودم دور با قاشق شادی شروع کرم خوردن راجع به پیش دانشگاهی بعدا می گم خب؟؟؟خسته شدم دیگه شما ها هم خسته می شین نمی خونین پس بیشتر از این خودمو خسته نمی کنم و می ذارم واسه دفعه بعد ok؟؟ پس تا بعد
سلام به همه![]()
.......حالا بعد از چند وقت نیومدم که حرفهایی بزنم که داغ دل همه تازه بشه......پس بی خیال این قضیه ok؟؟
فقط می تونم بگم که امیدوارم حق به حقدار برسه.....![]()
![]()
کلی کارام مونده
شنبه هم امتحان فیزیک داریم![]()
![]()
حالا بی خیال.....![]()
![]()
![]()
)در نتیجه من کلی نقشه کشیده بودم که از این فرصت نهایت استفاده رو ببرم. سر جلسه امتحانم تا اونجایی که یادمه به جای اینکه حواسم به برگه باشه داشت فکر می کردم کجاها می تونیم بریم.....با خودم گفتم:«خب اول تا پارک ملت پیاده می ریم بعد می ریم اون بستنی فروشی که اون روز با زن داداش شادی رفتیم......آها بعدش می ریم من از اون مغازه برتونی اون جاسوئیچی خشوگلرو می گیرم....بعدم می ریم پاساژ پایتخت که سی دی سیمز۳ رو بخرم از اونجا هم تاکسی می گیریم می ریم ونک بعدش می ریم پاساژ ونک می چرخیم......شایدم یه گردنبند خریدم.......اصلا چقد پول آوردم؟؟؟اه همش ۲۰ تومن......این که کمه کاش۵۰ تومن می آوردم......همش تقصیر بابامه.....
»بعدشم اصلا یادم نیست که کی برگمو دادمو پریدم بیرون منتظر شادی(شایدم شادی زود تر برگشو داده بود.....یادم نیست
)بعدم وایستادیم تا بقیه بچه ها هم بیان تا خداحافظی کنیم و کلی جزئیات دیگه که حوصله گفتنشو ندارم و شما هم حوصله خوندنشو
.![]()
یادش بخیر یه قاشق من می خوردم یه قاشق شادی بعد من به شادی گفتم الان اگه یکی ببینه می گه اینا چه دهاتین دو نفری با یه قاشق بستنی می خورن
خلاصه چون می خوام از پیش دانشگاهی هم تعریف کنم دیگه کشش نمی دم ولی کلی خوش گذشت البته پایتخت نرفتیم ولی عوضش شادی چون مامانش اینا خونه نبودن با من اومد و رفتیم یه رستوران سنتی جاتون خالی من کشک بادمجون خوردم(شایدم میرزا قاسمی یادم نمیاد
)و شادی هم کوبیده......خلاصه باحال بود دیگه.....![]()
![]()
![]()
![]()
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 23:33 توسط میرتل شیطونک
|

خوبین؟؟ چه خبرا؟؟ من که خبر زیاد دارم از سوتی های بچه ها گرفته تا چیزایی که موقع امتحانا پیش اومد. خب به سلامتی این امتحانامونم تموم شد فقط امیدوارم که نتیجش خوب باشه اول از همه سوتی مونا: قبل از امتحانا یه روز معلم عربیمون زنگ آخر واسه اینکه حال و هوای بچه ها عوض بشه گفت که کلاسو تو حیاط برگزار می کنیم. از اونجایی که مدرسمون خیلی سر سبزه رفتیم یه جایی که چمن داشت و همه نشستیم وسط چمنا و خب چون تقریبا اولای بهار و بعد از عید هم بود کلی گل و قاصدک و اینا هم تو چمنا بود هم تو هوا پخش بود. مونا که یکی از همکلاسی هامه یهو برگشت به بچه ها گفت:«بچه مواظب باشین یه وقت قاصدک تو گوشتون چون اگه قاصدک بره تو گوشتون کور می شین. نمی دونم تو بهار این چیزایی که تو هوا پخشه و شبیه پر می مونه رو دیدین یا نه ولی اون روز که ما تو حیاط کلاس برگزار کرده بودیم تو هوا از اونا پر بود. یکی از بچه های کلاس که خیلی غر می زد گفت:«اه.....اینا چیه تو هوا؟؟» مونا هم در جواب گفت:«شبیه پر گوسفند می مونه...» حالا سوتی های خودم: یه روز سر زنگ ریاضی من می خواستم از شادی یه چیزی بپرسم و وقتی خواستم صداش کنم اشتباهی به جای اینکه بهش بگم شادی برگشتم بهش گفتم:«بابایی.....» یه سوتی اشتراکی هم هست بین من و شادی: یه روز قبل از امتحانا که معلما داشتن درس ها رو دوره می کردن و امتحان می گرفتن قرار بود امتحان فیزیک بدیم. من و چند تا از بچه ها اشتباهی به جای فصل مغناطیس( یعنی فصل۳ تجربی ها و فصل۴ ریاضی ها) فصل جریان الکتریکی و مدارهای جریان مستقیم رو خونده بودیم(یهنی فصل۲ تجربی ها و فصل ۳ ریاضی ها)هرچی هم که به معلم فیزیکمون التماس کردیم که اون روز امتحان نگیره یا امتحان گروهی بگیره گوش نکرد و پاشو کرده بود تو یه کفش که حتما امروز باید امتحان بدین. دوما اون زنگ که ما فیزیک داشتیم ورزش داشتن و درنتیجه معلم فیزیکمون مارو برد کلاس دوما که خالی بود تا اونجا امتحان بدیم. من ته کلاس سمت راست نشسته بودم و شاد هم اونور کلاس یعنی سمت چپ. سر امتحان من هی می دیدم خدایا من همه سوالارو بلدم ولی فرمولارو قاطی کردم(چون نخونده بودم)و نمی دونستم کدوم از این فرمولا برای سیم لولست و کدوم برای پیچه و کدوم واسه سیم راست. از اوجایی که نه من و نه شادی ماشین حساب نداشتیم و ناظممونم بهمون ماشین حساب نداد نمی تونستم پشت ماشین حساب بنویسم و بدم شادی که واسم بنویسه(در پرانتز باید اینم بگم که من فقط تو ۲-۳ هفته آخر مدرسه شروع کردم به تقلب کردن وگرنه وقت دیگه ای تقلب نکردم بچه ها سوتی زیاد دارن ولی الان همشون دم دستم نیستن که واستون بنویسم چون من همیشه واسه اینکه یادم نره سوتی هارو تو کتاب و دفترام و هرچی که دم دستم باشه می نویسم ولی الان حوصله گشتن و پیدا کردنشونو ندارم ولی دفعه های بعدی قول می دم پیداشون کنم و بنویسمشون. هم خودم سوتی زیاد داشتم هم شادی هم هلنا هم بقیه بچه ها..... خب دیگه چه خبرا؟؟ راستی از امتحانا راضی بودین؟؟به نظرتون نسبت به امتحانای سالهای قبل یکم سخت نبودن؟؟ خواهشا جواب بدین و بگین اعتراض کردین یا نه باشه؟؟ خب دیگه خیلی حرف زدم. موفق باشین بای
سلام به همه![]()
حالا که وقت دارم می خوام حسابی همه اتفاقات رو بنویسم
خب فکر کنم بهتر باشه اول بریم سراغ سوتی ها
:![]()
ما هم کلی بهش خندیدیمو تا چند وقت این سوژه شده بود.
و دوباره همه بهش خندیدن.![]()
![]()
ولی خداوکیلی خیلی هیجان داره![]()
من تا حالا قبل از امسال هیچ وقت تقلب نکرده بودم و البته اصلا کار خوبی نیست با اینکه هیجان انگیزه
).از خیر تقلب کردن گذشتم و همینطور داشتم فکر می کردم که کدوم فرمول مال چی بود و داشتم تو برگم چرت و پرت می نوشتم که یهو دیدم جلوییم کتاب باز کرده. خیلی حرسم گرفت چون اون همیشه با تقلب کردن نمره هاش ۲۰ می شد ومعلما هم فکر می کردن وای چه بچه خوب و درس خونیه و ستم قضیه اینجا بود که همیشه تقلبارو بهت اشتباه می رسوند در حای که خودش همیشه درست نوشته بود وحتی تو امتحانا اگه تو درست نوشته بودی می گفت غلطه و یه چیز اشتباه بهت می گفت که نمرت کم شه
.(حالم ازش به هم می خوره
منفور ترین بچه کلاسمون بود همه ازش بدشون می اومد.)منم که نمی خواستم حقم ضایع شه ونمره اون از من بشتر شه اونم با تقلب یهو یه فکری به ذهنم رسید. دستمو بلند کردمو از معلمم اجازه کرفتم تا از شادی پاک کن بگیرم(البته خودم داشتم ولی معلمم از جلو کلاس نمی دید که من پاک کن دارم همونطور که نمی دید جلوییم کتاب باز کرده. تو دلم همش دعا می کردم که شادی بفهمه و جامدادیشو بده. البته همینطور هم شد
منم که حسابی خوشحال شده بودم که نقشم داره عملی می شه جامدادی شادیو گرفتم و وانمود کردم که دارم دنبال پاک کن می گردم ولی در اصل داشتم دنبال یه چیزی می گشتم که بشه روش نوشت. داشتم نا امید می شدم که یهو چشمم افتاد به یه چیزی.....با خودم گفتم:«ایول...»و جعبه نوک مداد نوکیو برداشتم روش نوشتم:«فرمولارو واسم بنویس یا بگو...»بعد جعبه نوک مدادو گذاشتم تو جا مدادیو شادیو صدا کردم:«شادی.....»شادی نگاه کرد و من گفتم:«مرسی.» و جامدادیو دراز کردم طرفش. شادی که در اون لحظه متوجه شدم که اصلا نقشه منو نفهمیده گفت:«لازمش ندارم پیش خودت باشه.»من که دهنم باز مونده بود خواستم یه جوری حالیش کنم که تو جامدادی یه چیزی نوشتم ولی هم دیدم معلممون داره نگاه می کنه و هم شادی سرشو انداخته پایین و داره با یه قیافه ناله به برگش نگاه می کنه. تو دلم با عصبانیت گفتم:«خاک تو سرت کنن....»و دوباره سرمو انداختم پایینو شروع کردم به چرت و پرت نوشتن تو برگم. بعد دوباره یه نگاهی به شادی انداختمو براش دست تکون دادم بلکه بفهمه ولی دیدم همونطور زل زده به برگه جوری که انگار داره یه موجود جدیدو برای اولین با تو عمرش می بینه. دوباره آروم گفتم:« شادی.....»ولی بازم نشنید.دوباره بلند تر گفتم:«هو....شادی با توام..»شاید سرشو بلند کرد و البته معلم فیزیکمونم که گوشاش خیلی تیزه هم سرشو بلنود کرد.دوباره یه لبخند به معلممون زدمو جا مدادیو گرفتم طرف شادیو گفتم :«مرسی.»شادیم دوباره گفت دست خودت باشه بابا بعدا ازت می گیرم.و دوباره سرشو انداخت پایین. دیگه کم کم داشت کفرم در میومد. دلم می خواس از همون جا جامدادیو پرت کنم تو سرش ولی نمی شد. وقتی دیدم معلممون داره با موبایلش ور می ره دوباره شروع کردم بال بال زدن بلکه شادی بفهمه ولی انگار نه انگار. تصمیم گرفتم که یه جور دیه حالیش کنم .جا مدادیو گذاشتم رو زمین و حولش دادم طرف شادی. شادی جامدادیو برداشت و دوباره شروع کرد نوشتن. منم که دیگه کم مونده بود از دستش گریه کنم دوباره شروع کردم بال بال زدن. شادی برگشت نگاهم کرد و یواش گفت:«چی می گی.....؟؟!!»من خیلی آروم و با اشاره گفتم:«خاک تو سرت کنن تو جامدادی....»شادی که تازه دوزاریش آفتاده بود شروع کرد گشتن تو جامدادی. اول جیب جلوی جامدادیشو باز کرد و من تازه متوجه شدو اون تو کاغذ داره. بعد که دید اونجا چیزی ننوشتم برگشت و نگام کرد و یواش گفت:«کو؟؟»منم با اشاره جواب دادم تو اون یکی جیبشه. شادی هم دوباره شروع کرد به گشتن. منم که می خواستم یه جوری بهش بفهمونم که رو جعبه نوک مدادا نوشتم دوباره براش دست تکون دادم که ببینه ولی اینبار به جای شادی معلم فیزیکمون دید.![]()
![]()
صدام کردو گفت:«بیا اینجا....»من که حول شده بودم بلد شدم. معلممون دوباره گفت:«برگتم بیار....»من که حسابی ترسیده بودم و قلبم داشت تند تند می زد برگومو برداشتمو رفتم جلو کلاس. وقتی رسیدم دم میز معلممون گفت:« چی می خوای هی بال بال می زنی؟؟»منم که یکم خیالم راحت تر شده بود چون فکر می کردم می خواد برگمو بگیره گفتم:«خانوم این فرمولا درسته؟؟»و مساله هامو نشونش دادم. یه نگاهی به چرندیاتی که تو برگه نوشته بودم انداختو گفت:«آخه بی شعور این فرمول ماله اینه یا ماله سیم لوله؟؟»(لازم به ذکره که تیکه معلم فیزیکمون بی شعور بود و از کلاس اول دبیرستان که معلمم بود همیشه این فحش رو می داد البته فحشای دیگه هم می داد مثل کله پوک و البته امسال آخرای سال الاغ هم می گفت وقتایی که عصبای می شد ولی فحش ثابتش بی شعور بود و اون فحشای دیگه مخصوص بچه هایی بود که در نمی خوندن هیچ وقت![]()
![]()
)و یکی از مساله هارو که راجع به سیم راست بود نشونم داد. من که یکم خیلم راحت تر از اولش شده بود یکم خودمو لوس کردمو گفتم:«آخه خانوم به خدا هیچی نخوندم دیشب من خازن هارو خوندم اگه الان ازم اونارو امتحان بگیرین ۲۰ می شم البته اینارم بلدم فقط فرمولارو نمی دونم که کدوم واسه کدومه.....»و همینطور داشتم آروم حرف می زدم که معلم فیزیکمون یهو پرید وسط حرفمو گفت:«مدادتو بده.....»منم ساکت شدمو مدادمو دادم بهش. ۳تا فرمول نوشت و گفت هرکدومشون مال چیه و گفت:«حالا برو بشین بنویس سرتم رو برگه خودت باشه.....»منم که خوشحال شده بودم رفتم سر جام نشستم و امتحانمو دادم هرچند اون امتحانو همه خراب کردن خیلی سخت بود. آخر امتحانم وقتی رفتیم بیرون به شادی گفتم:«ببین اینقدر من اون پشت خودمو کشتم آخرش خانوم«ن»دلش واسم سوخت و خودش فرمولارو بهم گفت»بعدشم کلی به اون قضیه خدیدیم.![]()
آخه من به نظرم سوالای سالهای پیش خیلی آسون تر بود. امسال خیلی نامرده بود مخصوصا سر امتحان زیست و امتحان زمین شناسی......وقت امتحان زیست ۹۰دقیقه بود که خیلی کم بود در واقع سالای پیش کمترین زمانی که واسه زیست گذاشته بودن ۱۱۰دقیقه بود و در ضمن سوالا هم کمتر از سوالای امسال بود و جواباشم خیلی کمتر می شد ولی امسال هم سوالا زیاد بود هم جواب سوالا زیاد بود و هم وقت کم بود
زمین شناسی هم اصلا وقت واسه خوندن نذاشته بودن......۱روز و نصفی واسه اون کتاب خیلی کمه و تا اونجایی که من خبر دارم هیچ کدوم از دوستام وقت نکرده بودن کتابو حتی ۱دور کامل بخونن.به نظر شما اعتراض نکنیم؟؟ ![]()
![]()
+
نوشته شده در جمعه بیست و دوم خرداد 1388ساعت 12:31 توسط میرتل شیطونک
|

خوبین؟؟چه خبرا؟؟ من که کلی خبر دارم منتها وقت ندارم که براتون بنویسم فقط اومدم یه خداحافظی موقت بعد امتحانات بر می گردم الان فقط یه سوتی از هلنا براتون می گم و می رم: دیروز هلنا یکی از معلما رو دید و شروع کرد به حال و احوال کردن و تبریک عید گفتن.آخرش که احوالپرسی هاش تموم شد به جای اینکه بگه خوشحال شدم دیدمتون گفت:خوشحال شدم شنیدمتون. تا بعد
بازم سلام![]()
![]()
و خلاصه کلی خندیدیم بهش![]()
![]()
![]()
+
نوشته شده در سه شنبه هجدهم فروردین 1388ساعت 16:12 توسط میرتل شیطونک
|

خوبین؟؟چه خبرا؟؟ امیدوارم که همتون خوب باشین و امتحاناتونو مثل امتحان شیمی من گند نداده باشین....... اول از همه می ریم سر سوتی های خودم چند وقت پیش با شادی می خواستیم بریم همایش دانش آموزی. شادی یه کاری داشت قبل از این که بریم رفت جایی(به تو مربوط نیست کجا یه بار دیگه هم همین چند وقت پیش قبل از شروع شدن امتحانا سر کلاس شیمی نشسته بودیم و معلممون داشت سوالای اضافی می داد که واسه امتحان شیمیمون (که امروز دادیم و هماهنگ منطقه بود و من گند زدم اساسی یه بار دیگه هم یکی از بچه ها به شوخی به من یه فحش داد که من معنیشو نمی دونستم(از گفتن فحش معذورم). بعد منم همینجوری خواستم یه جوابی داده باشم گفتم خودتی. بعد بچه ها کلی به من خندیدن که من در جواب فحشه گفتم خودتی. آخرشم نفهمیدم معنیش چی بود و باید چی در جواب می گفتم. یه سوتی دیگمم این بود که روزی که امتحان شیمی داشتیم همزمان با یکی از دوستام که رشتش ریاضیه رسیدم مدرسه. چون تو فکر امتحان بودم اصلا حواسم نبود که برنامه امتحانی اونا(به جز بعضی درسمامون که با هم فرق داره البته روزهای امتحانمون یکیه ولی خب درسا فرق می کنه)با ما یکیه و ازش پرسیدم: شما امروز چه امتحانی دارین؟؟ بعد یهو یادم افتاد که هردومون یه امتحان داریم و کلی دوستم بهم خندید. و یکی دیگه هم این بود که قبل از شروع شدن امتحانا من و ۲تا از همکلاسیام و خواهر یکی از همکلاسیام داشتیم از مدرسه می اومدیم بعد تو راه یهو یه پسره اومد از کنارمون رد شد. بعد وقتی داشت جولومون راه می رفت من یهو دیدم که یه پیکسل(از این پیکسل ها که شکلکن و رنگشون زرده حالا می ریم سراغ سوتی های شادی چند وقت پیش سر زنگ زیست من ته میز نشسته بودم و شادی سر میز. من هی بلند می شدم می رفتم تا شکل تقسیم سلولمو که کشیده بودم به معلممون نشون بدم ببینم درسته یا نه؟؟ شادی هم یهو اعصابش خورد شد گفت: اه چقدر پا می شی یه بار دیگه از این در بری بیرون......بعد یهو خودش سوتی خودشو فهمید و خندش گرفت و گفت: مگه من درم؟؟ ۲ روز پیش شادی می خواست به یه بنده خدایی سر صبح اس ام اس بده. شماره تلفنه چهارمی از پایین بود. ولی چون شب قبلش شادی شماره جدید یکی از دوستاش رو وارد کرده بود شماره شده بود پنجمی از پایین و شماره یکی دیگه از دوستامون(که اتفاقا خودش موبایل نداره و هرموقع کارش داریم به موبایله مامانش اس ام اس می دیم)شده بود چهارمی از پایین. شادی هم شروع کرده بود به اس ام اس دادن و از اون جایی که هردو شماره تلفن با یه اسم وارد شده بود نفهمید که داره واسه زهرا اس ام اس می ده.......(سوتیو حال می کنی؟؟؟ یه سوتی دیگه شادی این بود که سر زنگ ورزش گوشیشو گذاشته بود تو جیب کاپشنش و همینجور که گوشیش تو جیبش بود داشت واسه یکی missed call مینداخت. بعد که معلممون رفت وسیله ها رو بیاره شادی گوشیشو یه لحظه در آورد که ببینه اونم زنگ زده یا نه که یهو متوجه شد اشتباهی داشته واسه داداشش missed call مینداخته.( «شادی بازم سوتی داشت الان یادم نیست اگه یادم اومد دوباره این پستو ویرایش می کنم.» و حالا می ریم سراغ هلنا(بدو که از دستت نره قرار بود چون تعداد جلسات آمار تجربی ها کم بود و جزوه هامون ناقص بود جزوه های انسانی ها رو بگیریم و کپی کنیم واسه امتحان. چون کم مونده بود به امتحان قرار شد که هلنا واسه من و شادی هم جزوه ها رو کپی بگیره و بیاره. صبح که اومدیم مدرسه گفت که مامانم قراره جزوه ها رو بیاره. سر کلاس زیست بودیم که مستخدم مدرسه اومد تو کلاس که دفتر حضور و غیابو بده معلممون امضا کنه و هلنا هم فکر کرد که مامانش جزوه ها رو آورده داده به مستخدممون که بیاد بهش بده. یه دفعه برگشت به مستخدممون گفت: اا...دستتون درد نکنه مامانم رفت یا هنوز هست؟؟ مستخدممون هم که فهمید این داره اشتباه می کنه خواست سر به سرش بذاره و گفت: نه مامانت رفت. هلنا هم گفت ای بابا کاش صبر می کرد ازش تشکر کنم مرسی.....و رفت جلو و یهو دید که اشتباه می کرده و همه کلاس رفت رو هوا. معلم زیستمونم که نمی دونست قضیه چیه همینجور هاج و واج داشت هلنا رو نگاه می کرد که ببینه چی داره می گه و بعدشم به خاطر اشتباهش کلی بهش خندید. «هلنا هم سوتی خیلی داره ولی یادم نمیاد الان بعدا میام می نویسم» پ.ن: اینارو بعد از امتحان شیمی نوشتم ولی چون اول محرم بود نذاشتمشون دیگه.
یک سلام با رنگ و بوی امتحان![]()
خب اصلا حوصله حرف زدن راجع به امتحانات رو ندارن و وقت خاطره تعریف کردن هم ندارم ولی یه سری سوتی باحال از بچه ها براتون می نویسم که یکم بخندین و حالتون جا بیاد که واسه امتحانا روحیه داشته باشین![]()
و وقتی روحیتون خوب شد واسه منم دعا کنین که بقیه امتحانامو مثل امتحان شیمیم بد ندم
:![]()
:![]()
). وقتی که برگشت که با هم بریم من هی ازش می پرسیدم چی شد؟؟ چی گفتی؟؟ چی گفت؟؟ شادی هم چون یکی از دوستام همراهم بود و نمی خواست اون بفهمه قضیه چیه هیچی نمی گفت. آخرش بس که من رفتم رو اعصابش قاطی کرد و گفت: میرتل جون خفه شو...... منم گفتم: باشه بعد کلی خندیدیم![]()
)بخونیم و با نمونه سوالا آشنا باشیم. چون قرار بود اون روز امتحان ترم آمار بدیم(زود تر از امتحانای ترممون) من همش اضطراب امتحان آمارمونو داشتم و زیر میز جزوه آمارمو باز کرده بودم و داشتم می خوندم. شادی(که بغل دستیمم هست) نگاه کرد ببینه که من دارم چیکار می کنم دید که سوالارو نمی نویسم. کتابمو برداشت که سوالارو واسم بنویسه و گفت: بچه تو آخرش منو دق می دی با این کارات به جای این که سوالارو بنویسی داری آمار می خونی؟؟ اگه من دق کردم بدون از دست تو بوده. منم که اصلا حواسم نبود گفتم: باشه..... بعد دوباره شادی کلی بهم خندید.![]()
![]()
)زده پشت کاپشنش. من هی خودمو نگه داشتم که نخندم ولی دیگه یهو خندم گرفت حالا مگه بند میومد........دوستامم خندشون گرفته بود. طرف برگشت یکم چپ چپ نگاه کرد(البته عینک آفتابی داشت ولی معمولا تو اینجور مواقع چپ چپ نگاه می کنن)بعد دوباره روشو کرد اونور و راه خودشو رفت. یکی از همکلاسیام یهو برگشت گفت: فکر کن این با این قیافش می خواد بره مخ بزنه سر ظهری.... بعد من دوباره خندم گرفت. طرفم برگشت دوباره یکم چپ چپ نگاه کرد راهشو کشید رفت......ولی خدا وکیلی خیلی سوژه بود طرف حیف که موبایلم تو کیفم بود مگه نه یه عکس از پشت ازش می گرفتم![]()
ولی خیلی خنده دار بود مدل موهاشو لباس پوشیدنش![]()
:![]()
![]()
سوتی از این باحال تر کجا دیدی؟؟
)بعد چند دقیقه زهرا زنگ زد خونشون و گفت: شادی چی کار داشتی با من مامانم زنگ زده می گه به شادی یه زنگ بزن ببین چی کار داره خودشو کشت بس که اس ام اس داد......و شادی تازه اون موقع فهمید که چه گند بزرگی زده و همه اس ام اساشو واسه مامان دوستم فرستاده بوده.....![]()
![]()
![]()
)داداشش هم کم نیاورد و اونم شروع کرده بود به missed call انداختن و خلاصه من از خنده مردم.
):
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم دی 1387ساعت 10:58 توسط میرتل شیطونک
|

خوبین؟؟ چه خبرا؟؟ تو مدرسه خوش می گذره؟؟ خب بدون این که حرف اضافه بزنم می رم سر اصل مطلب چون اصلا وقت ندارم. امروز با چندتا سوتی باحال اومدم پیشتون: اولین سوتی مال هلنائه(آی طرفدارهای هلنا بدوئین که از دست رفت...... چند روز پیش من و شادی و هلنا و چند تا از دوستای دیگه داشتیم حرف می زدیم که یهو هلنا به جای اینکه بگه صبحها وقتی که خورشید طلوع می کنه برگشت گفت: «صبح ها که خورشید غروب می کنه.....» و دومین سوتی ماله یه بچه بخت برگشته راهنمایی بود که معلم جغرافیای انسانی ها داشت برگشو سر کلاس سوم های انسانی صحیح می کرد:(به این سوتی ها خوب توجه کنین از خنده می میرین ۱. نام کوه: افغانستان.(جل الخالق..... ۲. نام کشور: مازندران. ۳. نام دشت: شیر کوه.(فکر کن..... ۴. نام دریا: دشت کویر. خب من به این دانش آموز عزیز پیشنهاد می کنم که کتاب و نقشه جغرافیایی جدید تالیف کنن و حتما در کلاسهای تیزهوشان و استعداد های درخشان شرکت کنن...... یک سوتی خیلی باحال هم بود از یکی از دوستام(همونی که به جای آدم آهنی گفته بود آهن ربا(به پست پایین مراجعه شود))که از شانس بدتون یادم رفت......اگه باز هم سوتی یادم اومد حتما براتون می نویسم....... تا بعد پ.ن: راستی دعا یادتون نره......دعا کنین حتما معدل دیپلمم بالای ۱۹.۵۰ بشه
بعد از سالیان دراز دوباره سلام![]()
):![]()
![]()
![]()
![]()
از قرار معلوم امتحان نقشه داشتن.....)
)![]()
![]()
)![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
+
نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آذر 1387ساعت 22:10 توسط میرتل شیطونک
|

خوبین؟؟ چه خبرا؟؟ شما هم پوستتون مثل ما کنده شد؟؟ امروز بعد از عمری دوباره وقت کردم آپ کنم......اونم نه این که وقت اضافه آورده باشما......نه امروز حالم بد بود وای که تو این چند وقتی که نبودم چه بلاهایی که سرمون نیاوردن.....امیدوارم خدا سر هیچ کس نیاره همونطور که گفته بودم(یا شایدم نگفته بودم یادم نیست تازه جاتون خالی یه روز معلم فیزیکمون نصف کلاس رو ریخت بیرون ولی چشمتون روز بعد نبینه که چند وقته حسابی قاطی کرده. این ناظم ما هم وقتی قاطی کنه مثل....(درست نیست این کلمه رو به کار ببرم چون بزرگتره)می شه و شاید باورتون نشه از من یه خودکار گرفت بعد خودکاره نمی نوشت بعد داشت سر من داد می زد که این چه خودکاریه به من دادی چرا نمی نویسه(فکر کن فقط دعا کنین ما که سری آخر کنکوریا هستیم سالم از سد مدرسه عبور کنیم(البته با معدل دیپلم بالای ۱۹)............دعا کنینا.....با معدل بالای ۱۹ فقط.....باشه؟؟(حالا دعا کردین ۲۰ بشیم هم اشکالی نداره خب دیگه برم به کار و زندگیم برسم انشاالله همتون موفق باشین و هیچ وقت گیر یه همچین ناظمی نیافتین بای پ.ن ۱: تو یکی از وبلاگا این سایتو دیدم که معرفی کرده بود جالب بود. تست شخصیت شناسیه : http://www.iranmatch.org/personalit هرکی دوست داره بره بده جواب تست به خودم مربوطه ولی عکسش چون باحال بود می ذارمش (جل الخالق یعنی من واقعا اینجوریم؟؟!!! پ.ن ۲: امروز یکی از بچه ها یه سوتی خیلی باحال داد(۲۸/۸/۸۷)که دلم نمیاد نگم. زنگ دینی بود که معلم دینی مون گفت هفته دیگه امتحان دارین که یهو یکی از بچه ها گفت: خانوم از هفته دیگه امتحانای میان ترممون شروع می شه ما که آهن ربا نیستیم که این همه درسو با هم بخونیم.(به جای آدم آهنی گفت آهن ربا
بعد از قرن ها دوباره سلام(
)![]()
سر درد و سر گیجه داشتم خفن و در نتیجه موندم خونه(امتحان عربی پر![]()
هرچند تو خونه هم دلم پکید
).
.....چی شده؟؟ خب خیلی چیزا الان می گم.
)مدرسه ما خیلی سخت گیره و پدر پدر جد آدمو در میارن. از اول سال تا حالا هیچی جشن نداشتیم(باور می کنین؟؟؟
)و روز اول مهر ازمون ۲تا امتحان گرفتن(فکر کن چقدر بد بختیم
به جای اینکه جشن بگیرن......)از همون روز اول مهر تا حالا هر روز امتحان و امتحان٬ نه اردویی نه جشنی و نه هیچی......هی ما گفتیم خب بذار احتمالا عید فط جشن می گیرن٬ نگرفتن. گفتیم خب اشکال نداره بذار چه می دونم روز دانش آموز جشن می گیرن٬ نگرفتن(فقط مدیر اومد سر صف مخمونو خورد و رفت
)گفتیم وایستیم شاید روز ملی دختران(تولد حضرت معصومه) یه کاری کردن٬نکردن و خلاصه هیچ کاری نکردن و از اول سال تا حالا فقط یه اردو بردن که اونم یه جای تکراری بود(کوه دارآباد).
البته خوش گذشتا ولی آخرش منو شادی رو جا گذاشتن(خیلی باحال بود تا پایین کوه دویدیم تا بهشون رسیدیم داشتن می رفتن
)تازه زنگ اول مدرسه بودیم بعد ما رو بردن و زود هم برگردوندن مدرسه
.
(سر فیزیک کلاس ریاضی و تجربی باهم هستن)چرا؟؟ خب دلیلش این بود که اون روز یهو جو گیر شد که تکلیف هارو ببینه(معلم فیزیک ما معمولا تکلیف ها رو نمی بینه ولی یه دفعه دیدی کاملا غافل گیرانه میاد می گه دفترا رو میز مشق ها رو ببینم)بعد گفت تکلیف های هفته پیشتون رو هم ببینم. من هفته قبلش مشق های فیزیکمو ننوشته بودم و نصف بقیه کلاس هم همینطور.....یا نیاورده بودن اون روز یا ننوشته بودن. خلاصه یهو قاطی کرد همه رو ریخت بیرون(جاتون خالی
داشت بارون می اومد رمانتیک شده بود![]()
)و چشمتون روز بعد نبینه که افتادیم دست این ناظم وحشتناکمون خانم «ک». البته به خیر گذشت چون من و یک نفر دیگه از بچه ها رو فرستاد سر کلاس گفت شما ۲تا درستون خوبه بار اولتون بوده اشکال نداره(البته درس بقیه هم همچینا بد نبودا ولی می دونین این ناظم ما مثل(با عرض پوزش ولی حقیقته)عقرب می مونه تا نیش نزنه آروم نمی شه)ولی از همه تعهد گرفت و بعدشم یکم حرف زد(حرفاش ارزش نوشتن نداره
)و خلاصه به خوبی و خوشی تموم شد.![]()
من همینجور مونده بودم)در حالی که من قبلش بهش گفته بودم که خودکار مشکیم خوب نمی نویسه و خواستم یه خودکار آبی بهش بدم ولی خودش گفت اشکالی نداره خودکار مشکیتو بده. وخلاصه راه می ره و داد می زنه و غر می زنه و هی چپ می ره راست میاد می گه موبایل نیارین(حالا کی گوش می کنه
)انگار می خوایم چی کار کنیم......(احتمالا فکر کرده با موبایل می شه آدم کشت![]()
)خلاصه بد بخت شدیم رفت.![]()
)![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
من دادم باحال بود.![]()
![]()

البته خودمونیما رنگ لباس این دختره رنگ مورد علاقه منه....از کجا می دونست؟؟![]()
![]()
)![]()
![]()
![]()
)وخلاصه کلی خندیدیم .
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت 10:5 توسط میرتل شیطونک
|

خوبین؟؟ چه خبرا؟؟ با مدرسه چی کار می کنین؟؟ خب تو این چند روزی که رفتم مدرسه اتفاق خیلی خاصی پیش نیومد ولی خب بعضی اتفاقارو که باحالن براتون می نویسم. روز اول که رفتم مدرسه یکی از بچه هایی رو که وقتی کلاس پنجم بودیم همکلاسیم بود دیدم. اول یکم شک کردم که این همونه یا نه. چون خیلی حول بودم روز اول خیلی زود رفته بودم مدرسه و به خاطر همین خیلی از بچه های کلاسمون از جمله هلنا و شادی هنوز نیومده بودن. من هی از دور نگاه می کردم و با خودم فکر می کردم که این همون آیسانه یا نه...؟؟ چند دقیقه بعد هلنا اومد و دیدم که دارن با هم سلام و احوالپرسی می کنن فهمیدم که حدسم درست بود و اون همون آیسان خودمونه که کلاس پنجم که بودیم با ما همکلاس بود. بعد وقتی که زنگ خورد و صف بستیم و مدیر و ناظم یه عالمه حرف زدن رفتیم سر کلاس. آیسان چون رشتش انسانی بود کلاسش با ما یکی نبود ولی ما با بچه های ریاضی و تجربی سر یه کلاس نشسته بودیم. چشمتون روزه بعد نبینه که وقتی داشتم با بچه ها خوش و بش می کردیم و حرف می زدیم و از تابستون تعریف می کردیم دوباره این ناظممون اومد سره کلاس. بعدشم یه سری حرفهای تکراری زد راجع به این که موبایل نیارین و این حرفا و می گفت اگه کسی موبایل آورده بده به من زنگ آخر بهش می دم ولی اگه یه بار دیگه بیارین موبایلاتونو می دیم حراست آموزش پرورش....(حالا انگار اگه کسی آورده بهش می گه همین دیگه اتفاق خاصی نیافتاد خب دیگه برین به درس و مشقاتون برسین منم دیگه برم حوصله نوشتن ندارم. بای سر افطار منم دعا کنین.
سلام به همه![]()
![]()
و دوباره شروع کرد انرژی منفی دادن که چه می دونم امسال امتحان نهایی دارین و سخته و اینجور حرفا. بعدم گفت که امسال زیاد باهامون کار داره و از این به بعد هر چند وقت یه بار میاد سر کلاسمون و می خواد بهمون مثبت اندیشی یاد بده....
منم که حسابی جا خورده بودم یواشکی به شادی که بغل دستم نشسته بود گفتم: خدا به خیر کنه همین کم بود که این بخواد به ما مثبت اندیشی یاد بده...![]()
![]()
)
یعنی افتاد ولی حال نوشتن ندارم![]()
![]()
![]()
نماز روزه های همتونم قبول.![]()
+
نوشته شده در جمعه پنجم مهر 1387ساعت 16:41 توسط میرتل شیطونک
|

خب بهتون گفته بودم که این وبلاگم کارش تازه از اول مهر قراره شروع بشه و اگه وقت کنم اینجا رو بیشتر از بقیه وبلاگام آپ می کنم چون اینجا دفتر خاطراته و خب آدم وقتی با دوستاش تو مدرسه هست خاطراتش بیشتره.(مخصوصا اگه سال آخر دبیرستانش باشه دیروز رفته بودم مدرسه که مانتو مدرسمو بگیرم. جاتون خالی که این ناظم ظالممون رو هم دیدم(یه شعر پارسال در وصفش گفتم حالا یا تو همین آپ می ذارمش یا تو آپ بعدی. خدا نسیب(یا نصیب یه نگاهی به من کرد و گفت: نه خیر راس ساعت ۷:۳۰ می رین سر کلاساتون. من که دهنم باز مونده بود گفتم: آخه خانوم اخبار گفت تو ماه رمضون کلاسا از ساعت ۸ شروع می شه. همینجور که داشت منو از دفترش می برد بیرون گفت: نه مدرسه ما فرق داره . راس ساعت ۷:۳۰ باید تو مدرسه باشین. «مدرسه ما فرق داره...» همیشه وقتی که به خانوم «ک» در مورد برنامه هاش اعتراض می کردیم همینو می گفت. همین جور که داشتم می رفتم با خودم فکر کردم: آره فرق داره و فرقشم اینه که همیشه سر خود عمل می کنه و یه ناظم ظالم زورگو داره که اصلا حرف ها و پیشنهاد های بچه ها براش مهم نیست و هر کاری عشقش می کشه می کنه و تنها کاری هم که بلده بکنه اینه که همیشه بیاد سر کلاس و استرس و انرژی منفی بده به بچه ها. کلی عصبانی بودم و اعصابم خورد بود. با خودم فکر می کردم که دوباره سال تحصیلی شروع شد و ما دوباره باید صدای این خانومو که همیشه زنگای طفریحمونو می گرفت و یه ریز با اون حرفاش می رفت رو اعصابمونو بشنویم. حرفهایی مثل: «کنکور قبول نمی شین....»٬ «بعید می دونم که امسال تجدید نشین...»٬ «این طرز درس خوندن نیست...»و .... که همه اینارو با لحنی می گه که آدم واقعا از زندگی ناامید بشه. کلاس ما پارسال با این که خیلی کلاس شلوغی بود ولی همه بچه ها درساشون متوسط و خوب بود ولی این خانوم ناظم منفی باف هر موقع می اومد تو کلاس تا به قول خودش بچه ها رو راهنمایی کنه که چه جوری درس بخونن آنچنان استرس و اضطرابی به همه می داد که همه نا امید می شدن به جای اینکه روحیه بگیرن. از کنکور آنچنان غولی واسه ما ساخته بود که روزی قرار بود من برم کنکور بدم٬ با اینکه کنکور آزمایشی بود و اصلا چه قبول می شدم چه نمی شدم هیچ فرقی نمی کرد داشتم از استرس می مردم و کلی گریه ام گرفته بود و می گفتم من نه کنکور آزمایشی می دم نه دانشگاه می رم و مامان و بابام کلی خودشونو کشتن تا آرومم کردن و فرستادن سر جلسه. ولی بعد از اینکه برگه سوالارو پخش کردن دیدم که کنکور اون جوریایی هم که خانوم «ک» می گفت سخت نیست و وقتی هم که نتایج کنکور اومد و دیدم که همون انتخاب اولمو قبول شدم کلی روحیه گرفتم و به مامان و بابام گفتم سال دیگه هم کنکور آزمایشی شرکت می کنم. و تازه وقتی امسال با رتبه ۳ رقمی قبول شدم سال دیگه که سومم و بیشتر چیزها رو می خونم حتما با رتبه خیلی خوب قبول می شم. و به این نتیجه هم رسیدم که دیگه به حرفای این خانوم در مورد امتحان نهایی و کنکور گوش ندم و از این گوش بشنوم و از اون گوش بندازم بیرون. خلاصه بماند. وقتی که رسیدم خونه و داشتم وسایلمو آماده می کردم برگه ای رو که خانوم «ک» بهم داده بود رو برداشتم و تازه متوجه شدم که چه کار دیگه ای هم انجام دادن که من نفهمیدم. بله به لطف خانوم «ک» ما که همیشه در روزهای عادی ساعت ۲:۳۰ تعطیل می شدیم حالا قراره که ساعت ۲:۴۵ تعطیل بشیم و تازه تو ماه رمضون هم علاوه بر اینکه ساعت ۷:۳۰ می ریم سر کلاس قراره به جای ساعت ۱:۳۰(یعنی همون ساعتی که سالهای پیش تو ماه رمضون تعطیل می شدیم)ساعت ۱:۴۵ تعطیل شیم...!!! کلی تعجب کردم ...آخه خودتون بگین این انصافه آخه......واقعا داشتن یه همچین ناظمی که هی بره زیر گوش مدیر بخونه که ساعت مدرسشون کمه و همش بیاد تو کلاس آدمو تضعیف روحیه کنه انصافه؟؟؟ آخه شما اگه جای ما بودین چی کار می کردین؟؟ ما حتی تو برگه های نظر خواهی هم کلی اعتراض نوشتیم و نوشتیم که این خانومو بردارن و به جاش یه نفر دیگه رو بیارن ولی ناظمو عوض نکردن که هیچی تازه خانوم موقعی که می رفتیم کلاس های تابستونی مدرسه اومده بود شاکی شده بود که چرا نظراتتونو اونجوی نوشتین....؟؟؟ خب دیگه سرتونو درد نمیارم خیلی حرف زدم ولی توروخدا بگین اگه یه همچین ناظمی داشتین چی کار می کردین...؟؟؟ امیدوارم که موفق باشین اون یکی وبلاگمم آپه سر بزنین
دوباره سلام به همه دوستان عزیز![]()
) خب امروز آخرین روز تعطیلات تابستونه و از فردا همه دانش آموزا دوباره باید برن مدرسه......
امیدوارم خدا همتون رو صبر بده![]()
.![]()
)گرگه بیابون نکنه این ناظم مارو
)خلاصه وقتی که مانتومو گرفتم خانوم ناظم راهنمایی مون(مدرسه مون مجتمعه از دبستان تا پیش دانشگاهی داره
) خانوم «ب» گفت برو پیش خانوم «ک» یعنی همون ناظم ظالمه خودمون که پول مانتو رو حساب کنه. منم رفتم دفتر دبیرستان تا خانوم «ک» رو پیدا کنم و پول مانتومو بهش بدم. وقتی که پولو بهش دادم گفت وایستا تا برنامه روز اولتونم بهت بدم که بدونی باید چیا بیاری. بعد از رو میزش یه دونه برگه برداشت و داد به من. می خواستم که هرچی زودتر از دفترش برم بیرون و برگردم خونه که یهو یه سوال اومد تو ذهنم. برگشتم و گفتم: خانوم ببخشید ساعت ۸ کلاسا شروع می شه دیگه نه؟؟ آخه اخبار گفته که کار مدارس از ساعت ۸ شروع می شه.![]()
![]()
![]()
www.mandf.blogfa.com![]()
+
نوشته شده در دوشنبه یکم مهر 1387ساعت 15:51 توسط میرتل شیطونک
|
